محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1305
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اكنون همچنان اوميد مىداريم . و ما چنان پنداريم كه از ما كس نمرده است . و دانيم كه او نيكخواه و نصيحت گر است ، و از وى ما را جز نيكويى نباشد . و عبّاس را دل بدين سخن خوش شد ، و برخاست و بدان حجره اندر شد كه پسر مكتفى بود ، ابو احمد . و هر چند كودك بود اندريافت كه او چه همى گويد ، و دانست كه كار از وى بشد . چشم اندر زمين افگند . [ 358 a فا ] و با عبّاس حديث نكرد و او را پاسخ نداد مگر آنكه گفت : آنچه تو بينى . و چشم از زمين برنداشت تا او برفت . عبّاس به جاى خويش بازآمد . و بامداد عبّاس مر سوسن را گفت : دهل زنان را [ دست ] بازدار . و كس فرستاد به بو جعفر بن پهلوان با قاضى بغداد و امام ايشان دو تن بودند از بنى هاشم و به مسجد بغداد امامى كردندى روز آدينه ، و ديگرى عبد العزيز نام امام مسجد عرب بود ، ايشان را بخواند و بفرمود تا هر سه تن مكتفى را بشستند ، و از وقت سپيده دم آغاز كردند تا وقت طلوع آفتاب در آن بودند ، و چون تمام گشت ، عبّاس و صافى و پسر او ابو الحسن در آنجا رفتند و او را اندر كفن پيچيدند و به تابوت كردند از عود و صندل ، و تابوت را به يكى نطع اديم طايفى اندر پوشيدند و بيرون آوردند . و فضل بن عبد الملك را پيش كرد و بر او نماز كرد و پنج تكبير كرد . و عبّاس با تمامت خادمان و لشكر كه حاضر بودند بر وى نماز كردند . و پس تابوت را از آنجا برگرفتند و به حجرهء خادمى نهادند نام وى ياسر ، و تدبير چنان كردند كه چون شب اندر آيد تابوت به سراى طاهر برند تا پسر و خادمان و عيالان تابوت را به گور كنند . و ايشان را به طاهر سپارند تا هر كسى به جاى خويش به سراى طاهر اندر بدارند ، و هم به شب جعفر را از سراى طاهر به سراى سلطان آرند و به خلافت بنشانند . و آن روز كه مكتفى از رقّه بيامد و به خلافت بنشست و او را بيعت كردند ، شنبه بود هفدهم جمادى الاول سال بر دويست و هشتاد و نه ، و آن روز كه بر وى نماز كردند روز يك شنبه بود سيزدهم از ماه جمادى الآخر سال بر دويست و نود و پنج ، و